|
تقدیم به شما که رازگل سرخ براتون مهمه:
+ نوشته شده توسط عسلک در شنبه بیست و سوم دی 1385 و ساعت
11:0 |
+ نوشته شده توسط عسلک در جمعه بیست و دوم دی 1385 و ساعت
10:41 |
زيباترين لحظه ها را برايت آرزو مي كنم و این شاخه گل زیبا را به تو تقدیم می کنم تا شاید زیبایی لحظه ها حس کنی ادامه مطلب + نوشته شده توسط عسلک در پنجشنبه بیست و یکم دی 1385 و ساعت
18:26 |
« به نام پروردگار » چگونه باور کنیم از تو نگفته ان که برگ برگ تاریخ گواه توست! چگونه است که آسمانیان تو را بهتر از اهل زمین می شناسند؟ چگونه است که هر درخت پر ثمر، هر سبزی چمن و هر بلبل خوش سخن، تو را بیشتر از نسل انسان شناخته اند؟ گویی که تنها این انسان است که زمزمه پر شور صبا که هر کوی و برزن را در پهنه زمان پر کرده است نمی شنود! مگر نه این که حبیب خدا(ص)، اندکی از رسالتش فرو نگذاشت. درست است که انسان از نسیان است ولی به راستی نخواستیم که بشنویم، نخواسته ایم که بدانیم، که انسان مختار است و توانا. ... اما غفلت دیگر بس است! ... مصمم حق پذیر وفادار ...
+ نوشته شده توسط عسلک در چهارشنبه بیستم دی 1385 و ساعت
10:48 |
نميپرسي ز من پيش از تو اي غم
+ نوشته شده توسط عسلک در چهارشنبه بیستم دی 1385 و ساعت
10:31 |
آفتاب از سرلطف با گيسوان طلايي اش بالامي آيد و همه ي پليدي ها به احترام رخسار روشنش به كنارميروند.از پنجره كلبه روزنه اي مي يابد تا سلامي گرم از روز را به من برساند.چشم باز ميكنم . كاغذ نقش شده به مهتاب را لابه لاي دفتري كه پرشده از مهتاب هاي شبانه ميگذارم تاروز شمار شبهايم روز تازه را ثبت كند.بعد هم براي اينكه بعد از خواب سنگين سرم گيج نره واز خود بي خود نشم كنج اتاق خلوت ميكنم تااطرافم رو زير نظر بگيرم اون وسط تلوزيون مثل هميشه روشنه .انگار با اين همه سر وصداش هيچوقت نفهميدم كه روشنه وبايد خاموشش كنم.انگار اين يكي توي عالم من زيادي و جايي براي دركش ندارم در حال اخبار گفتنه.از اين ور جهان تا اون ور جهان را زير ورو ميكنه و از يه موضوع به موضوع ديگه واز يه شاخه به شاخه ي ديگه مي پره تصاوير رو يكي بعد از ديگري عوض ميكنه.و من فقط با چشم نگاهش ميكنم و فكرم جاي ديكري است بعد هم چشمام خسته ميشه و چشم ازش بر ميدارم چشمم به گربه اي ميفته كه طبق عادتش روي دو دست خودش دراز كشيده وبا چشم هاي خواب آلودش داره من رو نگاه ميكنه. انگار داره با زبون بي زبوني ازم ميپرسه چته؟چرا اينقدر مي لرزي . بعد واسه اينكه گربه بيش از اين سوال پيچم نكنه چشم ازش بر ميدارم ......نگاهم رو دنبال ميكنم چشمم به كت سياهي مي افته كه همدم درد دلام زير بارون اشكهام بوده ...و ديشب بعد از قدم زدن زير بارون خيس شده بود و آويزونش كرده بودم كنار پنجره كه خشك بشه.الان ديگه كاملا خشك شده بود انگار خودش هم داشت همين حرف رو بهم ميزد انگار بهم مي گفت بريم بيرون من ديگه كاملا خشك شدم...بريم كنار درياچه ...زير آسمون...بشينيم زير سايه يه درخت پير...و توي راه برگشت هم مثل هميشه بارون بياد ومن روي شونه هات احساس سنگيني كنم. واسه اينكه خودم رو از التماس هاش رها كنم به آرومي چشم ازش برميدارم.باز به دنبال يه چيز ديگه كه نميدونم چيه...نگاهم رو دنبال ميكنم.چشمم به كفشهاي كهنه اي مي افته كه رفيق پرسه هام توي تنهايي بوده وكناردرطوري كنار هم جفت شدند كه انگار مي گن بلند شو بريم رفيق ...بلند شو تا بغضت نتركيده...واسه اينكه زحمتي به تن خسته ام ندم كاسه ي چشمام رو حركت ميدم ...كه نگام به در چوبي مي افته كه بخاطر اينكه قفلش خرابه نيمه باز مونده وانگار منتظر كسيه كه وارد بشه.كسي كه معلوم نيست كيه و كي مياد و اينكه ميدونم هيچ موقع ديگه بسته نميشه... صداي هيجان مردمي كه پشت در و توي اون جاده ي خاكي نمناك هر كدوم دنبال يه كسي يا چيزي هستند از لابه لاي در به گوشم ميرسه.من هم واسه اينكه حس تنهاييم بغضي به گلوم نفرسته بلند ميشم و از روي بي خيالي ميزنم زير آواز وميرم به طرف كتم ...اون رو به تنم ميكنم.گربه هم كه اونجا دراز كشيده بود با حركت من بلند ميشه فكر ميكنم شايد دنبالم بياد ولي نه اون تنبل تر از اين حرف هاست و ميره يه گوشه ديگه دراز ميكشه.به طرف در ميرم كفش هام رو به پام ميكنم و بندشون رو محكم ميبندم...بعد هم از لاي در نيمه باز ميرم بيرون........... بيرون هوا سوزش عجيبي داره.كتم رو راست وريس ميكنم ...ميرم كنار جاده زير يه درخت كوچيك ميشينم.هر چند دقيقه يكبار عابري رد ميشه.ومن چشم هايم روميدوزم بهش تا حقيقتش رو تو يه لحظه ازش بگيرم.پيرمردي با كوله پشتي سنگيني بر دوش همراه با پسر جوانش رد ميشود...چه حقيقت تلخي اين پيرمرد نميخواد بعد از سالها تجربه كوله بار تجربش رو روي دوش پسر جوونش بذاره.... كمي اونطرف تر مادري با دختر كوچكش رد مي شود...انگار اون مادر همي ي دنياش رو دخترش ميدونه و اون دختر كوچولوش هم طوري دست مادرش رو محكم گرفته كه انگار مادر رو تنها محافظ دنياي كوچيك خودش مي دونه...و اون حقيقتي بود كه از پيوند دستهاي اون ها ميشد فهميد عابرها هر كدوم با يه حقيقتي مي اومدند و بعد هم خيلي سريع از كادر چشمام بيرون ميرفتن.
اون وسط يه نفر داره رد ميشه ...يه نفر كه نميدونم كيه ...جوري راه ميره كه انگار ميخواد دنبالش برم... هيچ حقيقتي رو نميشه ازش خوند...بلند ميشم تن خسته ام رو به زحمت از تكيه درخت رها ميكنم و آروم شروع ميكنم به راه رفتن ودنبالش ميكنم ...ولي اون داره از من دور ميشه ...قدم هام رو سريعتر ميكنم ولي اون داره دورتر ميشه انگار هر چه تند تر برم ازش دورتر ميشم نا اميد نميشم شروع ميكنم به دويدن اون جاده خاكي رو دنبال ميكنم كه ادامش از جنگل ميگذره نورآفتاب صورت رنگ پريدهام رو رها نميكنه... از لابه لاي درخت هاي جنگل دنبالم ميكنه يواش يواش دارم بهش نزديك ميشم .
اگه همين طور دنبالش كنم قبل از پل چوبي پيري كه ميگن تحمل وزن بيشتر از يه نفر رو نداره بهش ميرسم بهش ميرسم ...از جنگل هم رد ميشم من دارم به اون و اون داره به پل چوبي نزديك ميشه ..قدم هام رو سريع ميكنم.آره ديگه دارم بهش ميرسم ...دستم رو دراز ميكنم ولي اون به پل رسيده توي يه لحظه حس كردم گرفتمش ولي زير پام خالي شد ...پل شكسته و من روي پل به اون رسيدم پاهام سرد شد چرا كه ديگه هيچ وقت روي زمين قرار نميگيره... و در حالي كه با اون به ته رود دره سقوط ميكردم بلند فرياد زدم.... سرم خيلي گيج ميره ...سرم رو تكان ميدم چشم هام آروم باز ميشه...كجام؟؟ كنج اتاق ...نگاهي به اطرافم ميكنم...تلوزيون روشنه و داره برنامه اي نشون ميده ...گربه اون كنار خوابيده ...كتم همونجايي بود كه آويزونش كرده بودم...و كفشهاي كهنه ام كنار در بود ...ولي عجيبه...چشم هام رو يك بار باز و بسته ميكنم تا اشتباه نكرده باشم...در بسته بود.... + نوشته شده توسط عسلک در دوشنبه هجدهم دی 1385 و ساعت
14:25 |
+ نوشته شده توسط عسلک در شنبه شانزدهم دی 1385 و ساعت
15:17 |
آدرس چند آهنگ براي استفاده در موسيقي زمينه وبلاگ :
نام آهنگ آدرس گذشته ها:
يه آهنگ از آلبوم جديد محسن چاووشي:
يه آهنگ از انــدي:
يه آهنگ بسيــار زيبا و ملايم از آلبوم جديد "ماني رهنمـا":
+ نوشته شده توسط عسلک در شنبه شانزدهم دی 1385 و ساعت
13:35 |
در كنار چشمه اي زلال نشستن وبه صداي آب گوش دادنمثل اين ميمونه بخواي به معبود خودت برسي معبودي كه تو را هنگام آفريدن در آغوش گرفتو گفت هميشه همراه تو هستم .
من فكر مي كنم غم دلو به خدا گفتن مثل اين مميمونه كه خدا آغوش گرمشو باز كرده و من مثل بچه اي كه دلش مي خواد گريه كنه شبنم اشكامو رو دامنش مي ريزم
ادامه مطلب + نوشته شده توسط عسلک در پنجشنبه چهاردهم دی 1385 و ساعت
16:58 |
http://www.weblogfestival.com/news/news_51.htm + نوشته شده توسط عسلک در چهارشنبه سیزدهم دی 1385 و ساعت
12:31 |
|
|